تاريخ : سه شنبه 1392/11/15 | 17:51 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

آغوش نجات‌بخش!!


تصویر زیر متعلق به گزارشی مفصل با عنوان "آغوش نجات‌بخش" است که به هفته اول دو نوزاد دوقلوی آمریکایی اختصاص دارد.

به گزارش آفتاب به نقل از  پایگاه خبری تحلیلی " مطالبه " ، تصویر زیر متعلق به گزارشی مفصل با عنوان "آغوش نجات‌بخش" است که به هفته اول دو نوزاد دوقلوی آمریکایی اختصاص دارد. این دو نوزاد پس از اینکه 12 هفته زودتر از موعد بدنیا آمدند، در اتاقک‌های مخصوص نوزادان زودرس قرار داده شدند و پزشکان انتظار داشتند تنها یکی از آن‌ها زنده بماند.
پس از سه هفته، یکی از نوزادان بدلیل مشکل در تنفس به مرگ بسیار نزدیک شد. یکی از پرستاران بیمارستان با زیر پا گذاشتن قوانین بیمارستان، دو نوزاد دو قلو را در کنار هم و در یک دستگاه قرار داد. زمانی که دو نوزاد در کنار هم قرار گرفتند، نوزاد سالم دست خودت را دور گردن خواهر انداخت و با محبت او را در آغوش گرفت. پس از مدتی ضربان قلب نوزادی که امیدی به زندگی او نبود به حالت عادی بازگشت و دمای بدن او روند افزایشی یافت و در نهایت زنده ماند. این اتفاق باعث شد تا بیمارستان در نحوه نگهداری از نوزادان تجدیدنظر کرده و عواطف آنان در هنگام تولد را نیز مد نظر قرار دهد. این دو خواهر هم‌اکنون 17 سال سن دارند و بدون هیچ مشکلی به زندگی ادامه می‌دهند.

www.aftabir.com



تاريخ : سه شنبه 1392/08/21 | 21:42 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار



      گفتمش  نقاش  را نقشی بکش  از  زندگی              با قلم  نقش  حبابی  بر  لب  دریا   کشید


      گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا              تک  درختی در  بیابان  یکه  و  تنها  کشید


      گفتمش نامردمان  این  زمان  را نقش  کن              عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشید


      گفتمش بر روی  کاغذ عشق را  تصویر  کن              در   بیابان   بلا ، تصویر  یک   سقا  کشید


      گفتمش  سختی  و درد و آه گشته  حاصلم               گریه کردآهی کشید و  زینب کبری کشید

     

      گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین              گفت  این  یک  را بباید  خالق  یکتا کشید






تاريخ : جمعه 1391/04/16 | 11:26 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار
۱-عاشق شدن

۲-آنقدر بخندی که دلت درد بگیره 

۳-بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

۴-برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

۵-به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

۶-به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

۷-از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

۸-آخرین امتحانت رو پاس کنی

۹-کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

۱۰-توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی 

۱۱-برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!! 

۱۲-تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه 

۱۳-بدون دلیل بخندی!!!!

۱۴-بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه 

۱۵-از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

۱۶-آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

۱۷-عضو یک تیم باشی

۱۸-از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

۱۹-دوستای جدید پیدا کنی

۲۰-وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !!!

۲۱-لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

۲۲-کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

۲۳-یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

۲۴-عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

۲۵-یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

۲۶-یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و باز هم

بخندی 

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند قدرشون روبدونیم زندگی یک مشکل نیست که باید

حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده ،

تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.



تاريخ : جمعه 1391/04/16 | 10:49 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

از خدا خواستم مصائب مرا حل کند و خدا گفت: نه!

او فرمود: حل مشکلات تو کار من نیست، من به تو عقل دادم و تو با توکل به من به مراد مقصود می رسی.

از خدا خواستم غرور مرا بگیرد و او گفت: نه!

او فرمود: باز گرفتن غرور کار من نیست بلکه تویی که باید آنرا ترک کنی

از خدا خواستم به من شکیبایی عطا کند و او گفت: نه!

خدا فرمود: شکیبایی دست آورد رنج است و به کسی عطا نمی شود باید آنرا به دست آورد

از خدا خواستم به من سعادت بخشد و خدا گفت: نه!

خدا فرمود: خود باید متعالی شوی اما به تو یاری میرسانم تا به ثمر بنشینی

از خدا خواستم مرا کمک کند تا دیگران را به همان اندازه که او مرا دوست دارد دوست بدارم

خدا فرمود: آفرین بالاخره مقصود اصلی را دریافتی

از او نیرو خواستم او مشکلات را جلوی پایم گذاشت تا قویتر شوم

از او حکمت خواستم او مسائل بسیاری به من داد تا حل کنم

از او شهامت خواستم او خطر را در مقابلم قرار داد تا از آن بجهم

از او عشق خواستم انسانهای دردمند را سر راهم قرار داد تا به آنها کمک کنم

از او کمک خواستم به من فرصت داد

هیچ یک از خواسته هایی که داشتم دریافت نکردم اما به آنچه نیاز داشتم رسیدم



تاريخ : جمعه 1391/04/16 | 10:41 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.

اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد.

فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »

شمع دوم گفت: ... « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزید و آن را خاموش کرد.

وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه گفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد.

کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند.

او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟»

چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. »

چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.

بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود.

ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم



تاريخ : جمعه 1391/02/22 | 10:55 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنان و مردانی که تفریح و لذت در زندگیشان نامفهوم بود و به قول معروف آنها زندگی نمیکردند بلکه به اجبار زنده بودند تا ریاضت بکشند که نمیرندآن روز نیز آن مردم بینوا در حالی که خیلی هایشان کارگر روزمزد بودند و نمی دانستند آیا امشب هم با چند دلار به خانه بازمیگردند و یا باید با دست خالی به خانه های نکبت زده شان بروند و از فرزندانشان خجالت بکشند خود را برای روزی مشقت بار آماده می کردند که ناگهان صدای ویولن زیبایی از گوشه یک خرابه به گوش رسید آوای ویولن آنقدر زیبا و مسحور کننده بود که پای آن مردم فقیر از رفتن باز ماند اکثرا آنهابا اینکه می دانستند اگر دیر برسند جریمه می شوند بدون توجه به این مشکل در آن خرابه که اندازه یک سالن کنسرت بود جمع شدند و حدود دو ساعت و نیم با گوش دادن به آن آهنگهای زیبا و استثنایی اشک ریختند خندیدند بهخاطراتشان فکر کردند و سرانجام نیزویولونیست خیابانی که مردی 35 ساله بود کارش تمام شد ویولن خود را برداشت و آماده رفتن شد اما در همین حال و احوال تشویق بی امان مردم همه آنها را به صف کرد و به همگی که حدود 300 نفر بودند نفری 5 دلار داد و سپس درحالیکه برای آنان بوسه می فرستاد سوار تاکسی شد و رفت تا مردمان فقیر از فردا این ماجرا را همچون افسانه به دوستانشان بگویند.
>>>اما در آن روز هیچکس نفهمید ویولونیست 35 ساله کسی نیست جز جاشوا بل یکی از بهترین موسیقی دانان جهان که 3 روز قبل بلیت کنسرتش هرکدام 100 دلار به فروش رفته بود فردای آن روز جاشوا به یکی از دوستانش که از این موضوع با خبر شده بود گفت من فرزند فقرم آن روز وقتی در کنسرت فقط مردم ثروتمند را دیدم از خودم خجالت کشیدم که فقیران را از یاد برده ام.
>>>به همین خاطر به آن محله فقیرنشین رفتم و همان کنسرت دو ساعت و نیمه را تکرار کردم بعد هم وقتی یادم آمد اکثر آنها به خاطر من باید جریمه شوند تمام پولی را که از کنسرت نصیبم شده بود را میان آنها تقسیم کردم و چقدر هم لذت بردم


              بیایید کمتر خطوط قلبمان را اشغال کنیم. شاید خدا پشت خط باشد



تاريخ : جمعه 1391/02/22 | 10:36 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار
شایعه !!!

زنی شایعه ای را درباره همسایه اش مدام تکرار می کرد.
در عرض چند روز، همه محل داستان را فهمیدند.
شخصی که داستان درباره او بود، عمیقاً آزرده و دلخور شد.
بعد زنی که شایعه را پخش کرده بود متوجه شد که کاملاً اشتباه می کرده. او خیلی ناراحت شد و نزد خردمندی پیر رفت و پرسید برای جبران اشتباهش چه می تواند بکند؟
پیر خردمند گفت: به فروشگاهی برو و مرغی بخر و آن را بکش. سر راه که به خانه می آیی پرهایش را بکن و یکی یکی در راه بریز.
زن اگرچه تعجب کرد، آنچه را به او گفته بودند انجام داد.
روز بعد مرد خردمند گفت: اکنون برو و همه پرهائی را که دیروز ریخته بودی جمع کن و برای من بیاور!
زن در همان مسیر به راه افتاد، اما با ناامیدی دریافت که باد همه پرها را با خود برده است.
پس از ساعت ها جستجو، با تنها سه پر در دست بازگشت.
خردمند گفت: می بینی ؟ انداختن آن ها آسان است اما بازگرداندنشان غیر ممکن است. شایعه نیز چنین است.


پراکندن شایعه کاری ندارد، اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز

نمی توانی آن را کاملاً     

جبران کنی.



تاريخ : شنبه 1390/12/27 | 10:19 | نویسنده : حسین.طیبی

 

 صندلی داغ با حضور خودمون و دوستامون

خب دوستان

صندلی داغ را با یه سری قوانین راه انداختیم و از همه ی دوستان تشکر میکنیم که میان ونطراتشونو میزارن! حتما قوانین را صندلی داغ را بخوانید
برای شروع پست صندلی داغ از اینجا شروع میکنیم
خب اولین سوالات رو من از همه میپرسم!
سوالات همیشگی:

۱. اسم کامل:
۲. سن؟
۳. رنگ مورد علاقه؟
۴. غذای مورد علاقه؟
۵. مارک مورد علاقه؟
۶. برنامه ی مورد علاقه؟
۷. خب حالا نظرت رو درباره ی کاربرای زیر بگو
من .حسین.
سید
فرزاد
و
.........
۸. خب حالا اسم 5 تا از بهترین دوستات رو توی سایت بگو
۹. تا حالا چند نفر رو به سایت دعوت کردی؟؟
۱۰. در روز چند ساعت درس میخونی؟؟
۱۱. از کدوم شکلک توی سایت بیشتر خوشت میاد؟؟؟
خب اینم سری اول سوالات من!
از دوستام میخام سری دوم سوالات را بانظرشون برام بزارن ممنون


تاريخ : یکشنبه 1390/12/21 | 15:55 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

 

روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!
مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!!
مرد تازه یادش اومد که ام...
روز ، روز تولدشه و دختر کوچولوش اون کاغذ رو برای تزیین کادوی تولد اون استفاده کرده.
با شرمندگی دخترش رو بوسید و جعبه رو از اون گرفت و درش رو باز کرد.
اما در کمال تعجب دید که جعبه خالیه !!!
مرد دوباره به دخترش پرخاش کرد که : « جعبه خالی که هدیه نمیشه!! باید توش یه چیزی میذاشتی !!!».
دخترک با تعجب به صورت پدرش خیره شد
و گفت : اما این جعبه خالی نیست. من دیشب هزار تا بوس توش گذاشتم تا هروقت دلت برام تنگ شد یکی از اونا رو برداری و استفاده کنی
از اون روز به بعد ، پدر همیشه اون جعبه رو همراه خودش داشت و هروقت دلتنگ دخترش می شد در اون رو باز می کرد و با برداشتن یه بوسه آروم می گرفت.
هدیه کار خودش رو کرده بود!

 

یک قلــب پـــاک ؛ از تمــــام مــعـــــابـــد و مســـاجــــد و کلیـــســـا هــــای دنیـــــا مــقـــدس تـــر است...



تاريخ : جمعه 1390/12/19 | 11:57 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

وقتی گروه نجات ، زن جوان را زیر آوار پیدا کرد که او مرده بود ، اما کمک رسانان زیر نور چراغ قوه ، چیز عجیبی دیدند. زن با حالتی عجیب به زمین افتاده ، زانو زده بود و حالت بدنش زیر فشار آوار کاملا تغییر یافته بود. ناجیان تلاش می کردند جنازه را بیرون بیاورند که گرمای موجودی ظریف را احساس کردند. چند ثانیه بعد سرپرست گروه دیوانه وار و با لکنت فریاد زد : بیایید ، زود بیایید ! یک بچه اینجا است !!! بچه زنده است !!!


وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت ، دختر سه یا چهار ماهه ای از زیر آن بیرون کشیده شد. نوزاد کاملا سالم و در خواب عمیق بود. مردم وقتی بچه را بغل کردند ، یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه شکسته آن این پیام دیده می شد :

عزیزم ، اگر زنده ماندی ، هیچ وقت فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت دارد.



تاريخ : سه شنبه 1390/12/09 | 1:55 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی ؟" گفت : می خواهم به دیگران یاد بدهم ، پس پذیرقته شد !!! چشمانش رابست ، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است ! من که این را نخواسته بودم ؟؟؟ !!!

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خودگفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم !!! با فریادی غمبار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد !!!

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود !!!



تاريخ : چهارشنبه 1390/12/03 | 9:49 | نویسنده : حسین.طیبی

نسلی هستیم که

                             مهمترین حرفهای زندگیمان را....

                                                                         نگفتیم...!

                                                                                     تایپ کردیم!

              

                                                             (ناصر رعیت نواز) 

ادامه مطلب داره



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 1390/12/01 | 21:14 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند ۵٠ گرم، ١٠٠ گرم، ١۵٠ گرم.

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟

یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!



تاريخ : دوشنبه 1390/12/01 | 21:6 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از
خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.

بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.

کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"



تاريخ : دوشنبه 1390/12/01 | 21:0 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: ( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.) ، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: (من شیطان هستم.) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

(من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

نتیجه داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است از مواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید.



تاريخ : دوشنبه 1390/12/01 | 20:30 | نویسنده : فرزاد پرهیزکار

واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است

life واقعا مشکل خیلی از ما انسانها این است

همانقدر که مسخره می کنیم احترام نمی گذاریم
همانقدر که اشتباه میکنیم تفکر نمیکنیم
همانقدر که عیب میبینیم برطرف نمی کنیم
همانقدر که از رونق می اندازیم رونق نمی بخشیم
همانقدر که کینه به دل می گیریم محبت نمی کنیم
همانقدر که حرف میزنیم عمل نمی کنیم
همانقدر که می گریانیم شاد نمیکنیم
همانقدر که ویران میکنیم آباد نمیکنیم
همانقدر که کهنه میکنیم تازگی نمی بخشیم
همانقدر که دور میشویم نزدیک نمی کنیم
همانقدر که آلوده میکنیم  پاک نمیکنیم
همیشه دیگران مقصرند ما گناه نمیکنیم



تاريخ : یکشنبه 1390/11/23 | 22:7 | نویسنده : حسین.طیبی
 
  • رفتن دلیل نمی خواهد بهانه های ماندنت که تمام شود کافی است..
  •  
  •  
  • مهربانترین یار...

از خوشبختی ام همین بس که اشکهای غربت و تلخی روزهای غمگین زندگیم با نوازش دستان گرم تو آرام گرفت.

  • یگانه ترین معشوق...

از خوشبختی ام همین بس که خنده های مستانه و شاد روزهای خوش زندگیم با همراهی چشمان مهربانت جاودانه شد.

  • اولین و آخرین عشق زندگی ام...

این که تو من را داری و من هم تو را کافی است.

و من فکر میکنم خوشبختی  حقیقی را دستان مهربان خداوندم زمانی به من و تو هدیه کرد که دستانمان را در دست هم گذاشت و دعا کرد تا ابد کنار هم بمانیم و با عشق نفس بکشیم...

  •  

  • مگه راه رفتن رو زمــین خدا چه عیبی داره ، که بعضیا انقدر دوست دارن رو اعــصاب راه برن؟!؟ ...

    • برای کسی که به مغزش تجاوز شده به مراتب متاسف ترم
      تابرای کسی که فقط به جسمش تجاوز شده !!!!

     

    • ·         بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید.
    • ·         دلم می‌خواد بزنم توی دهن اونی که میگه همه چی‌ درست می‌شه

     

    • ·         اسکندر مقدونی :
      اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند ، بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است ...
      (فرزند در یونان قدیم مهم ترین شخص اجتماع خانوادگی محسوب میشود)
      پس به ایرانی بودنتان افتخار کنید
      • به جاده بگویید از من بگذرد
        دیگر پای رفتنم نیست..!

     

    • افتاده باش
      اما نه از دماغ فيل...!!

    • ·         دلم می‌خواد بزنم توی دهن اونی که میگه همه چی‌ درست می‌شه
    •  
      ·         بــعــضــــیـــا یــــه نــفـــرن ، امــــــا وقـــــتـــــی نـــیـــستـــن ، انگـــــآر هــیچکـــسی نیســــت ، تنــــهایـــه تنــــهایــــــی . . .

      مثل تو ...
    • ·         به سلامتیه همه اونایی که این روزها درگیر خریدن کادو ولنتاین نیستن..!
      به سلامتیه اونایی که عشقی ندارن که بهش کادو بدن..
      به سلامتیه اونایی که سالهای قبل به کسی کادو دادن که لیاقت نداشته!!!
      به سلامتیه تنهایی که اگه تنها باشی 1 درد داری اما با بی لیاقت باشی 1000 تا...
      به سلامتی اونایی که حاضرن ولنتاین رو تنها باشن اما به خاطر گرفتن کادو با کسی نباشن
  •  

  • ·         بزرگترین مزیت راستگویی اینه که نیازی نیست به یاد بیاری چی گفتی !

  • ·         سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه ، که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن :)

 

  • ·         كاش زندگي هم مثل بازي فوتبال بود وقتي زمين ميخوردي و از درد داشتي به خودت ميپيچيدي داور بهت ميگفت :ميتوني ادامه بد ي

    • ما تار و پود بدبختی را خودمان می بافیم و نام آن را می گذاریم : (( سرنوشت)) !

 

  • برای طولانی زیستن لازم نیست به روزهای زندگي ات اضافه کنی...تلاشت اين باشد که زندگی را به روزهایت اضافه کني

  •  

    سنگ‌هایی را که جلوی پایَم انداختی،


    برداشتم،

    سنگِ تازه‌ای پیدا کن

  • خدایا ، کسی را که قسمت کسی دیگر است، سر راهمان قرار نده ! تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد ، و روزهای خوشش برای دیگری

 

  • تو کجایی سهراب !؟
    آب را گل کردند، چشم ها را بستند و چه با دل کردند!
    وای سهراب کجایی آخر !؟
    ...زخم ها بر دل عاشق کردند، خون بر چشم شقایق کردند...
    تو کجایی سهراب؟
    که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه دیوار زدند....
    وای سهراب دلم را کشتند !!
  •